فهرست مطالب
Toggleشناخت معانی واژهها در پایه ششم نقش مهمی در یادگیری دروس فارسی دارد. دانشآموزان کلاس ششم برای آنکه بتوانند متنهای کتاب را روانتر بخوانند و پیام هر درس را بهتر دریافت کنند، باید با معنی کلمات فارسی ششم دبستان آشنا باشند.
در این مطلب از مدارس سلام، مجموعهای از مهمترین کلمات سخت فارسی ششم دبستان گردآوری شده است تا دانشآموزان بتوانند هنگام درسخواندن سریعتر به معنای لغات دسترسی پیدا کنند و کلمات دشوار فارسی ششم را یاد بگیرند.
واژههای مهم فارسی ششم دبستان
در این بخش، تعدادی از واژههای مهم و پرکاربرد فارسی ششم دبستان را همراه با معنی ساده و روان آوردهایم تا یادگیری آنها برای دانشآموزان آسانتر شود.
- آذرگشسب: نامی در شاهنامه؛ آتش تند و تیز
- اسرا: اسیران
- اشرف: گرامیتر، شریفتر
- اوراق: پارهها، برگهها
- اهریمن: شیطان، دشمن
- بدوگروم: تابع او شوم، از او اطاعت کنم
- بِنداخت: انداخت
اولین نفری باشید که از اخبار و اطلاعیههای مرتبط با پایه تحصیلیتان باخبر میشود!
جدول معنی کلمات فارسی ششم دبستان
در جدول زیر، مجموعهای از معنی کلمات مهم فارسی ششم دبستان برای آسان کردن یادگیری دانشآموزان پایه ششم آورده شده است.
| واژه | معنی |
| آتشگر | روشن کنندهی آتش، کسی که آتش را فروزان میکند. |
| آذرگشسب | بهمعنی آتش تند و تیز؛ نامی است در شاهنامهی فردوسی. در اصل نام یکی از سه آتش مقدس بوده، اما در شاهنامه بهمعنای آتش جهنده و کنایه از هر چیز مورد نیایش و ستایش آمده است و نام یکی از پهلوانان است. |
| آزموده | آزمایشکرده، امتحانکرده، آزمایششده |
| آفاق | افقها، جمع افق |
| آوخ | دریغ، افسوس، آخ |
| اتحاد | یکپارچگی، یکی شدن |
| اجابت | پاسخدادن، برآوردن، پذیرفتن |
| احسان | خوبی، نیکوکاری، بخشش |
| ادبار | بدبختی، نگونبختی |
| ادعا کردن | طلبکردن مزیتی برای خود |
| ارچه | اگرچه |
| ازلی | همیشگی، بیآغاز |
| اسرا | اسیران، جمع اسیر |
| اسرار | رازها، سرّها، جمع سر |
| اشرف | گرامیتر، شریفتر |
| اطاعت | پیروی |
| اعتبار | آبرو، ارزش، قدر |
| اعتدال | میانهروی |
| الفت | دوستی، اُنس، خوگرفتن |
| الکن | کسی که زبانش هنگام صحبت گیر میکند |
| انجب | ارجمندتر، شریفتر، نجیبتر |
| انس | دوستی، رفاقت، اُلفت |
| اوراق | اجزای چیزی، پارهها، جمع ورق |
| اوراق فروشی | مکانی که در آن پارههای اتومبیل یا وسایل دیگر فروخته میشود. |
| اهریمن | دشمن، شیطان، کسی که منش پلیدی دارد. |
| بَتَر | بدتر |
| بَحر | دریا |
| بدو گروم | تابع او شوم، از او اطاعت کنم، به او گرویم. |
| بَزّاز | پارچهفروش |
| بستاید | ستایش کند |
| بَصر | بینایی، روشنی دیده، دیدن |
| بعثی | نیروهای ارتش عراق در زمان صدام |
| بقا | همیشگی، جاودانگی |
| بِنداخت | انداخت |
| بیبار و بَر | بیثمر، بیحاصل، بیهوده |
| بیخ | بُن، ته، ریشه |
| بیدرنگ | فوری، بیتوقف |
| پار | سال گذشته |
| پارسا | پرهیزگار، پاک دامن |
| پرخاش | درشتی، ستیزه جویی |
| پیشه | کار، حرفه |
| تاخیر | عقبانداختن، درنگکردن |
| تالیف | نوشتن کتاب |
| تجلی | پیدا شدن |
| تحقق | به حقیقت پیوستن، درستشدن |
| تَسلّی | آرامشدادن، کاستن از اندوه کسی |
| تعالی | بلندمرتبه، برتر |
| تَفته | داغ، گداخته، گرم |
| تَل | تپه، پشته |
| تلخیص | خلاصه، چکیده |
| تمام عقلی | کسی که عقلش کامل است. |
| تمنّا | آرزو و امید، خواهش |
| تیشه | ابزار آهنی نجاران و سنگتراشان |
| توده | تپه و پشته، جمعکردن |
| تیمار کردن | غمخواری و دلسوزی |
| ثابت | پابرجا، استوار |
| ثواب | کار خوب و پسندیده |
| جانفشانی | فداکردن جان |
| جوامع | جامعهها، جمع جامعه |
| جوانمردی | سخاوت، بخشندگی |
| جور | ستم، ظلم |
| چاره | تدبیر، علاج، درمان |
| چاک چاک | پارهپاره |
| چُست | چابک، تندوتیز، چالاک |
| چیرگی | پیروزی |
| چیره | پیروز |
| چیرهدست | هنرمند، ماهر، زبردست |
| حاجت | نیازمندی، نیاز، احتیاج |
| حادثه | پیشامد تازه، واقعه، رویداد |
| حاشیه | کناره |
| حب الوطن | میهندوستی، دوستداشتن وطن |
| حُرمت | آبرو، احترام |
| حصیر | نوعی فرش یا گستردنی که از نی یا گیاه دیگری بافته میشد. |
| حَک | خراشیدن، تراشیدن |
| حُکَما | جمع حکیم، دانشمندان |
| حکمت | علم و دانش |
| حواس | جمع حس، یکی از تواناییهای انسان که با کمک آن، چیزها را درمییابد. |
| خاطر | آنچه از دل گذرد، اندیشه و خیال |
| خان | مرحله (هفتخان) |
| خطاب | رویاروی سخنگفتن، سخنی که به کسی بگویند و پاسخ بشنوند. |
| خلال | چوب باریک که لای چیزی بگذارند. |
| خَلق | آفریده، مردم |
| خُلق | خوی و منش |
| خم کمند | گره و پیچ طناب |
| خواجه | صاحب، بزرگ، سرور |
| خوار | پست و حقیر |
| خیره | بیپروا، گستاخ، لجباز |
| دادگر | عادل |
| دار و ندار | دارایی، مال و ثروت |
| دروغ آزمای | دروغگو، دروغزن |
| دروغزن | دروغگو |
| دریغ | افسوس، حسرت |
| دریغ داشتن چیزی | کوتاهیکردن |
| دژخیمان | دشمنان |
| دستگاه | شکوه، قدرت، عظمت |
| دوره گرد | فروشنده بدون محل کسب و در حال حرکت |
| راغب | مایل، علاقهمند |
| ربیع | بهار، هنگام بهار |
| رحلت | درگذشت، وفات |
| رصدخانه | مکانی که در آن به تماشای علمی آسمان و مطالعه در اوضاع ستارگان میپردازند. |
| رکابدار | پیادهای که همراه سوار راه میرود. |
| رهنمود | راهنمایی، نشان دادن راه صحیح در کاری |
| ریشخند کردن | مسخره کردن |
| زاد | سن، زمان عمر |
| زار | ناتوان، ضعیف، نحیف |
| زرّین | طلایی، چیزی که از زر ساخته شده و یا به رنگ زر است. |
| زوال | نابودی، رو به نیستی رفتن |
| زینت | آرایش، زیبایی، زیور |
| زینهار | زنهار، آگاه باش |
| ژرف | عمیق |
| ژرفا | گودی، عمق |
| ساعی | سعیکننده، کوشا |
| سپاسداری | شکرگزاری، سپاسگزاری |
| سپاسگزار | شکرگزار، قدردان |
| ستوده | ستایششده، پسندیده |
| ستوه آمدن | خستهشدن، درماندهشدن، به تنگ آمدن |
| سحاب | ابر |
| سر الله | سر الهی ، راز خداوندی |
| سزاوار | شایسته، لایق |
| سلاطین | پادشاهان |
| سلیم | سادهدل، سالم، بیعیب |
| سند | چیزی که به آن اعتماد کنند، نوشته، مدرک، اسناد |
| سودا | اندیشه، خیال |
| سهل | آسان، ساده |
| سیمرغ | پرندهای است افسانهای که گویند بسیار بزرگ بوده و در کوه قاف آشیان داشته و سیرنگ هم گفته شده است. |
| شاخسار | شاخ و برگ، قسمت بالای درخت که پرشاخ و برگ باشد. |
| شاهین | نوعی پرنده شکاری |
| شبروان | کسانی که شب را برای عبادت و راز و نیاز با خدا بیدار هستند، عبادتکنندگان در شب، عارفان، حقشناسان |
| شتا | زمستان، فصل سرما |
| شُکوه | هیبت، عظمت |
| شنُفته | شنیده |
| صاحب | همصحبت، یار و دوست |
| صخره | سنگ بزرگ و سخت |
| صرف کردن | خرج کردن |
| صواب | درست، شایسته |
| صیف | تابستان |
| طاقت | توانایی، قدرت |
| طبع | ذات، خلق و خو، طبیعت |
| طعام | غذا |
| طفولیت | خردسالی، کودکی |
| عبرت گرفتن | پند گرفتن |
| عجایب | جمع عجیب، شگفتیها |
| عِزّت | عزیز و گرامی بودن، سربلندی |
| عَزَّ وَ جَلَّ | عَزَّ: عزیز است، جَلَّ: بزرگوار است |
| علامه | بسیار دانشمند، انسان فاضل و دانا |
| علیم | بسیار دانا، عالم، اهل فضل و علم. در حکایت درخت علم این کلمه از روی طنز بیان شده و بهمعنای بیخبر و نادان است. |
| غافل | بیخبر، فراموشکار |
| غافلگیر کردن | بیخبر حمله کردن، ناگهان بر کسی واردشدن |
| غرق | زیر آب رفتن و خفهشدن، فرورفتن |
| غریب | ناآشنا، بیگانه |
| غفلت | بیخبری، نادانی |
| غلبه | چیرهشدن، پیروزی |
| غنیمت | آنچه به دست آید، سود، فرصت مناسب |
| فاتحه | آغاز کار، اول چیزی، گشایش |
| فراز و فرود | بلندی و پستی |
| فرجام | پایان، آخر، عاقبت کار |
| فروغ | نور، پرتو، روشنایی |
| فضل | احسان، بخشش |
| فضیلت | برتری |
| فکرت | اندیشه، تفکر |
| فیض | بخشش، عطا |
| قمری | پرندهای خاکستری رنگ و کوچکتر از کبوتر |
| قوا | نیروها، جمع قو |
| قوی رایی | کسی که اندیشههای عالی دارد، بلندنظری، استواری فکر |
| قیامت | محشر، روز رستاخیز |
| قیامت تاثیر | شگفتانگیز، چیزی که تاثیر بسیار زیادی دارد، رویداد عجیب |
| قید | بند |
| کتب | جمع کتاب، کتابها |
| کردار | رفتار |
| کریمانه | با بخشندگی زیاد |
| کلبه | خانهای کوچک و تنگ و باریک |
| کمند | طناب، بند، ریسمان |
| کم نظیر | کم مانند |
| کوبه | وسیلهای فلزی که بر روی در خانهها قرار داشت و برای آگاه کردن ساکنین خانه کوبیده میشد. |
| گذشتگان | درگذشتهها، کسانی که از دنیا رفتهاند. |
| گران | سنگین |
| گرانمایه | باارزش، گرانبها |
| گرد | شجاع، دلیر |
| گزاف | دروغ، لاف |
| گمان | حدس، خیال، فرض |
| لاف زدن | گفتار بیهوده، گزافه گویی |
| لایق | سزاوار، شایسته |
| لطایف | جمع لطیفه، سخنان کوتاه و خوشمزه، طنزآمیز |
| ماشاءالله | آنچه خدا خواست |
| مایه | مقدار، اندازه |
| مباهات | فخرکردن و نازیدن به چیزی |
| متدین | دین دار |
| متّفق | هماهنگ، با هم یکیشده |
| مجال | فرصت |
| محاصره | اطراف کسی یا جایی را احاطه کردن |
| محفل | مجلس |
| محنت | رنج |
| مخاطب | کسی که با او سخن گفته میشود. |
| مدافعان | جمع مدافع، دفاع کنندگان |
| مدعی | ادعا کننده |
| مدهوش | بیهوش، عاشق و شیفته، حیران، متحی و سرگردان |
| مذلت | خواری و پستی |
| مرحمت | مهربانی |
| مرغزار | چمنزار، سبزهزار |
| مرکب | جوهر، دوات |
| مستمع | شنونده |
| مستمند | فقیر |
| مشاجره | با هم نزاع و دعوا کردن |
| مشاورت | با هم مشورتکردن، همفکری |
| مشفق | دلسوز |
| مشقت | سختی، رنج |
| مصطفی | برگزیده و پاک |
| معرفت | شناخت به علم و دانش |
| مکارم | نیکوییهای اخلاقی |
| ملال | بیزاری، غم، اندوه |
| مَلِک | پادشاه |
| مُلک | پادشاهی ، کشور |
| مِلک | زمین در تصرف کسی |
| ملل | ملتها، جمع ملت |
| ملول | غمگین، آزرده |
| مناجات | راز و نیاز کردن با خدا |
| موزون | دارای وزن و آهنگ، سنجیده |
| موسم | هنگام، وقت و زمان چیزی |
| ناپاک رای | بداندیش، بدگمان |
| ناگزیر | ناچار |
| ناگوار | سخت، ناخوشایند، غیرقابلتحمل |
| نخجیر | شکار، حیوانی را که شکار کنند. |
| نغمه | آواز، سرود، آهنگ |
| نفوذ | فرورفتن، اثرکردن |
| نمودی | نشان دادی |
| نیرنگ | فریب، حیله |
| وَلا | محبت و دوستی، ولایت |
| ولایت | شهرستانها، مناطق |
| هجر | جدایی، دوری |
| هلاک | نابودی، نیستشدن |
| همت | قصد، اراده و عزم قوی |
| هیمه | هیزم؛ فرهنگستان زبان و ادب فارسی واژه هیمه سوز را جایگزین واژه فرانسوی شومینه کرده است. |
| یزدان | آفریدگار، خدا، پروردگار |
نتیجهگیری
آشنایی با معنی واژگان فارسی ششم دبستان به دانشآموزان کمک میکند متنهای درسی را با دقت و تسلط بیشتری بخوانند و مفهوم هر درس را بهتر درک کنند. وقتی معنی کلمات دشوار مشخص باشد، فهم داستانها، شعرها و تمرینهای کتاب نیز سادهتر میشود و دانشآموزان میتوانند ارتباط بهتری با مطالب درسی برقرار کنند.
استفاده از این جدول کامل معنی کلمات کتاب فارسی ششم برای مرور واژههای مهم میتواند یادگیری درس فارسی را آسانتر و موثرتر کند و دانشآموزان پایه ششم را برای موفقیت در امتحانات آماده کند.